سال 79 بود سالی که باهاش خیلی خاطره دارم سرم بو قرمه سبزی می داد
و فکر میکردم میخوام دنیا رو با انرژی هام بلرزونم و. همه قله ها رو فتح کنم
نمیدونستم پا گذاشتن تو هنر انقدر درد آوره نمیدونستم هه چی انقدر رویه سطحی و
رو به اضمحلالی رو طی میکنه پر از صداقت و خام و بی سیاست بودم البته باید قبول کرد
الانم هنوز انقدر قدر نشدم که با کسایی که مادر همیشه میگفت گرگ های اجتماع هستن
طرف بشم فکر میکردم حداقل تو وادی هنر از این داستانا ندارم فکر میکردم هنر سر شار از
آدم های بی عقده صاف و ساده و مثل آب زلاله چون اصلا ذات هنر از درونه پاکه که نشات میگیره
چرا که اصلا یعنی باید سیطره خدایی داشته باشه ولی هرچه بیشتر گذشت بیشتر نیشتر
خوردم از آدم های ناخالصی که پا تو این وادی گذاشتن یا با حرف خودشونو گنده میکنن یا
با تقلید و رقم شکنی و زیرآب زنی سعی داشتن که به این رشته چنگ بزنن و جالب اینجاست
که تو این مملکت و مردم بی سواد و بی فرهنگش اتفاقا خر شون پیش رفت و هر چی خالتور تر
شدنو به ساز این مردم رقصیدن بیشتر دیده شدن و بیشتر جلو رفتن البته من اسمشو جلو رفتن
نمیذارم در واقع تو باتلاق فرو رفتن و هنر این مملکت رو هم با خودشون زیر سووال بردن بگذریم
داشتم از سال 79 میگفتم اون سال اوج دوره تئاتر دیدن من بود بعضی از کارا مثل عروسی خون
دکتر رفیعی ( سیاهای ژان ژنه کارمحمد طاهری) (عشق آباد میرباقری )( دانشمند وو) ... کارایی بود که منو
خیلی تحت تاثیر قرار داده بود /کار هایی که هر کدوم رو چندین بار دیدم دقیقا اتفاقی که الان نمیافته
و هرکاری که اجرا میشه اصلا نمیشه تا ته اش دید چه برسه به چندین بار
یکی از کار های اون سال که منو از خود بی خود میکرد و هر دیالوگش منو به خودم نزدیک تر میکرد
((داستان باغ وحش ادوارد آلبی)) بود که تو سالن چارسو به کارگردانی و بازی شاخص(( علی عمرانی))
محمود جعفری رو صحنه رفت من 4 بار این کار رو دیدم و هر دفعه به قدرت این دیالوگها و بازی
علی عمرانی پی بردم بگذریم که دوسال بعدش با هم رفیق شدیم و قرارشد یه کوچولو از من گیتار
یاد بگیره و یادم گرفت و کل یه سری از بچه های رادیو رو خوابوند که گفته بودن تو نمیتونی یاد بگیری
در هر حال اون دوران برای من شیرین بود اونموقع علی عمرانی برای من توضیح داد
که هر روز تمرین بیان میکنه و گرنه سرد بودن فک و عضلات اندام گفتاری اش مشخص میشه
اینجا بود که به کم کاری خودم پی بردم و فهمیدم چرا انقدر جایگاه ها متفاوته اون هم
جزو اون دسته بازیگران تئاتری است که به حق اش تو این وانفسای دسته و گروه و باند
و مافیا و سیستم نرسید و محجور شد و ماند اما جزو بازیگران خوبی است که درک نشده
هم مدیوم تئاتر صدا پیشگی رادیو و مدیوم تصویر رو به خوبی میشناسه و شنیدم که به تازگی
هم گفته با اینکه رادیو خونه منه اما از خونه میره شنیدم از رادیو کناره گرفته به خاطر همین
فضای مسموم بخاطر فضای مسمومی که نمونه اش الان گریبانگیره خودمه فضایی که توش
هر مقلدی هر بچه ایی اومده و اسم دوبلور رو خودش گذاشته بدون هیچ پشتوانه ایی در این مجال
باید گفت که حالا دیدگاه پیشکسوتان ئوبلاژ رو درک میکنم به قول نیما ریسی که تو مصاحبه اش
گفته حالا میفهمم چرا اونا نمیخواستن هر آش شعله قلمکاری پشت میکرفن بشینه ما خیلی زود
تاوان پس دادیم با این تفاوت که باز ما قبل از دوبله یه قرون دوزار کار تئاتر و تصویر رادیو کرده بودیم
چهار تا کلاس های دانشگاه هنر رو گذرونده بودیم اما اینا که حتی یه رمان رو هم از اول تا آخر نخووندن
و یه تئاتر نرفتن و یه خط شعر حفظ نیستن و مثلا تو مجموعه بلوار فردوس بجای خیاطی تدریس دوبله
میکنن یا بجای هنر بخش بودن بیشتر هنر ضایع کنن یا به جای درست رئیسی کردن بیشتر
بی کفایت و بازار خراب کنن یا بجای عزیز بودن بیشتر به چشم همه منفورن و پاچه خوار ///
غر غر کردن های علی عمرانی رو ومیفهمم چرا که خودمم خیلی زود تر از اون به اون غرغر کردن ها
افتادم چرا که تو همین مجال اندکی که یه گوشه از دوبله بیرون سازمان رو گرفتم
دست میبینم چقدر همین حرفه پر شده از آدمهای کوتوله که تا دوسال پیش
حتی نمیدونستن دوبله رو با چه دالی مینویسن حالا چون رو سینک لب
میتونن صدا بدن شدن دوبلور یا من کسی رو تو رادیو می شناسم که از خنگی و خامی
انقدر مسخره اش میکردن که گریه میکرد
اما حالا تو تلوزیون رادیو عزت تپ تپونش میکنن و انصافا هم چه اجرا هایی لوس نقابدار بی مزه ای
((اما ماشاالله خوب پی گیره و واسه خودش خوب کلاس میذاره که مهم هم همینه))
بگذریم تو مدیوم تئاتر هم همینطور این آدمها اومدن و زیاد شدن الان تئاتر شهر میرم
هیچ کس و نمیشناسم که بخوام کارشو ببینم همه شدن نویسنده کارگردان
و پروسه کارگردانی اشون از فنچ بودن تا سیمرغ شدن خیلی عجیب زود طی شده
(و بعد کانال چهار هم باهاشون مصاحبه ایی میکنه در حد بوندس لیگا و اون بابا هم از روی خود بزرگ بینی
یه چیزایی میگه و از فلسفه هاش حرف میزنه که مرغ پخته تو قابلمه خندش میگیره
البته باز صد رحمت به اونور تو تئاتر باز این آدمها مجبورن یه مطالعاتی یه بینشی کسب کنن
اینور تو دوبله ما که مغزا هم اندازه فندقه آدم دشمن و رقیب داشته باشه فرهیخته باز خوبه )
من نمیدونستم انقدر هنری شدن راحته و گرنه دنبال یه سری کارای دیگه بودم
که حداقل پول در بیارم
به هر حال برای همدری اعتراض ابراز رفاقت تصویر سازی یک نوستالژی یا
هرچی که اسمشو میذارید
داستان باغ و حش رو بعد از گذشت این همه سال در کافه نوژا
خواهم خووند بصورت try out دوست داشتید بیاید
و میدونم که هیچوقت یک ذره هم نمیتونم بخشی از اون کار خوب رو به نمایش بذارم
امشب ساعت 9 شب شریعتی روبروی متروی قلهک
ساختمان آ اس پ طبقه همکف
نقش خوانان: اشکان صادقی مهرداد معمار زاده
گیتار الکتریک : بارمان